X
تبلیغات
*** ادیب عشق ***

 

دامی ست که کارایی خاصی دارد

آیین اهورایی خاصی دارد

سبز است ولی عبور از آن ممکن نیست

چشمان تو گیرایی خاصی دارد

 

+ تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 ساعت 9:45 نویسنده ادیب عشق |

 

چشمت اکسیر غریبی ست، طلا داری تو

گرچه افسوس نگاه گذرا داری تو

با تو سهل است تمنای مسیحا شدنم

در سراپای تنت روح خدا داری تو

حاجی مکه ی اندام قشنگت شده ام

بس که صحرای منا، مروه، صفا داری تو

تن تو مثل جوادیه ی تهران شده است

این همه بچه ی شیطونِ بلا داری تو

بی تو دیوار به دیوار دلم تنهایی ست

باز برگرد به این خانه که جا داری تو

 

+ تاریخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ساعت 9:14 نویسنده ادیب عشق |

 

دل من لحظه لحظه در پی تو

عمر سعدم، خریدار ری تو

تو با حور و پری ها هم نژادی

فدای خالق دی ان ای تو !

 

+ تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 ساعت 11:4 نویسنده ادیب عشق |

 

عاشق شده با حال خراب افتاده

از شور و نشاط و تب و تاب افتاده

یک مورچه ای شاعر چشمان تو شد

در لانه اش انگار که آب افتاده

 

+ تاریخ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 ساعت 19:20 نویسنده ادیب عشق |

 

ای هموطنان که جانتان جان من است

بوسیدنتان رسم بهاران من است

بر چهره تان اخم نبینم نوروز

لبهای شما پسته ی خندان من است

 

+ تاریخ پنجشنبه یکم فروردین 1392 ساعت 21:6 نویسنده ادیب عشق |

 

خانم اجازه! من شما را دوست دارم

آن چشمهای آشنا را دوست دارم

مثل گلی لبخندتان آرامبخش است

لبخند ناب و باصفا را دوست دارم

جز دوستی و راستی در چهره ات نیست

آیینه های بی ریا را دوست دارم

بادم که با پاییز موهایت رفیقم

زلف پریشان و رها را دوست دارم

فرقی ندارد خوب یا بد، هر چه باشد

با تو تمام قصه ها را دوست دارم

زندیق بودم چشمهایت مومنم کرد

بعد از تو من حتی خدا را دوست دارم

 

+ تاریخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 ساعت 11:21 نویسنده ادیب عشق |

 

ارگی شد و آوار به آوار گریست

منصور شد و به پای هر دار گریست

زانو زد و روبروی آیینه نشست

بر شانه ی تنهایی خود، زار گریست

 

+ تاریخ چهارشنبه دوم اسفند 1391 ساعت 8:30 نویسنده ادیب عشق |

 

مستان اگر میخانه ها را می شناسند

چشمان من هم شانه ها را می شناسند

گاهی تفاهم خارج از ادراک عقل است

دیوانه ها دیوانه ها را می شناسند

عیبی ندارد عار گمنامی که مردم

در پیله هم پروانه ها را می شناسند

ترسی ندارد دام تا مرغان زیرک

در دام رنگین، دانه ها را می شناسند

برخیز ما هم قصه ی خود را بسازیم

آیندگان افسانه ها را می شناسند

 

+ تاریخ چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 ساعت 8:50 نویسنده ادیب عشق |

 

با آمدنت رنگ جهان آبی شد

سرتاسر سرزمین جان آبی شد

تو چشم گشودی همه جا روشن شد

لبخند زدی و آسمان آبی شد

 

+ تاریخ چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ساعت 9:52 نویسنده ادیب عشق |

 

تو را با چشمه ساران گریه کردم

تو را در هر بهاران گریه کردم

مرا یاد تو می انداخت باران

تو را باران به باران گریه کردم

 

+ تاریخ چهارشنبه بیستم دی 1391 ساعت 11:41 نویسنده ادیب عشق |

 

وقتی که چراغ رابطه تاریک است

این مرگ شبیه سایه ای نزدیک است

یک قصه پر از دیالوگ خاموشی...

تنهایی من بی تو دراماتیک است

 

+ تاریخ چهارشنبه ششم دی 1391 ساعت 8:53 نویسنده ادیب عشق |

 

شعر چیزی مثل انشاست

واژه واژه خلق معناست

مثل حسی کودکانه

کنجکاو و بس شکوفاست

ساده و سهل و صمیمی

مثل مشق آب باباست

یا که در آغوش مادر

مثل حس ناب رویاست

یا شبیه فال حافظ

در شب زیبای یلداست

شعر تکلیف دل است و

زنگ تفریح الفباست

زندگی چون یک دریچه

شعر، آن چشم تماشاست

 

این شعر ترجیحا برای بچه های گل پنجم ابتدایی سروده شده است.

+ تاریخ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 ساعت 8:51 نویسنده ادیب عشق |

 

یک سوره که از بسملش از تنهایی...

انگار که آب و گلش از تنهایی...

فریاد بلند "قل هو الله احد"

یعنی که خدا هم دلش از تنهایی...

 

+ تاریخ چهارشنبه هشتم آذر 1391 ساعت 12:53 نویسنده ادیب عشق |

 

به سیب وسوسه ای از بهشت عالی تو

هبوط کرده ام اینبار در حوالی تو

لبالب از عطش و آتش جگرسوزم

کجاست جرعه ای از چشمه ی زلالی تو

تویی تو آهوی اهلی جنگل دل من

و من پلنگ پر از عشق ِ خال خالی تو

شبیه آینه ام صاف و ساده و یکرنگ

مباد بشکنَدم سنگ بی خیالی تو

خدا کند که علی رغم بخت تاریکم

ستاره ی تو شوم در یکی لیالی تو

و عید میشود امشب بساط من جور است

اگر طلوع کند ابروی هلالی تو

 

+ تاریخ پنجشنبه یازدهم آبان 1391 ساعت 12:6 نویسنده ادیب عشق |

 

از بس که دلش عاشق و در بند علی ست

لبخند خدا شبیه لبخند علی ست

آیات دگر آینه جیبی هستند

آیینه ی قدی خداوند علی ست

 

+ تاریخ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ساعت 10:45 نویسنده ادیب عشق |

 

در تو چه دنیاییست دنیا با تو زیباست

من قطره ام وقتی که چشمان تو دریاست

آنقدر نزدیکی به احساسم که حتی

حال و هوای عشقبازی با تو پیداست

با تو چقدر این روزهایم فرق دارند

با تو چقدر این آسمانم طاق بالاست

اینجا برای جاذبه های زمینی

حتی قوانین زمین درگیر حوّاست

باید که از باغ تنت سیبی بچینم

وقتی که فردا بینمان دیوار حاشاست

من شاعرم دنیای من خیلی بزرگ است

با تو ولی دنیای من بدجور زیباست

 

+ تاریخ چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 ساعت 9:9 نویسنده ادیب عشق |

 

با قلب پر از صفای خود خواهم خواند

با لهجه ی آشنای خود خواهم خواند

آنقدر به چشمان تو ایمان دارم

یک روز تو را خدای خود خواهم خواند !

 

+ تاریخ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ساعت 9:32 نویسنده ادیب عشق |

 

دوباره در هوای تو شبیه یک ترانه ام

دوباره پا به پای تو ببین چه عاشقانه ام

دوباره میتپد دلم برای خاطرات تو

پرنده میشوی و من شبیه آشیانه ام

زلال و پاک بودی و به یاد چشمهای تو

ببین چه چشمه چشمه ام ببین چه رودخانه ام

تو رفتی و پس از تو دل دوباره بی دلیل ماند

برای بی تو ماندنم چقدر بی بهانه ام

هنوز با تو زنده ام پس از گذشت روزها

هنوز با تو روشنم چراغ گرم خانه ام

دوباره خواب رفته ای در ابتدای قصه ام

نگو که گوش میکنی به غصه ی شبانه ام

شبت بخیر نازنین! شبت پر از ستاره ها

سر قرارمان بیا رفیق جاودانه ام

 

+ تاریخ چهارشنبه یکم شهریور 1391 ساعت 10:15 نویسنده ادیب عشق |

 

هر چند دلی تباه داریم خدا

هم نامه ی بس سیاه داریم خدا

خود دادِ غنا و بی نیازی زده ای

از ما بگذر گناه داریم خدا

 

+ تاریخ چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 ساعت 10:48 نویسنده ادیب عشق |

 

مادر که دلش صفای قرآن دارد

حق در حق او آیه ی احسان دارد

هر کس باشد مادرش از او خشنود

در دست خودش کلید رضوان دارد

 

+ تاریخ چهارشنبه چهارم مرداد 1391 ساعت 19:15 نویسنده ادیب عشق |

 

تنی چون ساقه ی ریواس داری

لبی چون میوه ی گیلاس داری

شبیه چشمهایت را ندیدم

نگاهی مملو از احساس داری

 

مرا با عشق خود هم جاده کن تا...

مسیر عاشقی را ساده کن تا...

تویی که چشمهایت عاشقم کرد...

مرا با بوسه ای آماده کن تا...

 

نوشتم با سر انگشتم به شیشه...

به سنگی چون حدیث لوح و تیشه...

نوشتم با تمام شعرهایم...

تو را من دوست دارم تا همیشه...

 

+ تاریخ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ساعت 9:34 نویسنده ادیب عشق |

 

زندان بزرگی که زمین است، عزیز

بی یوسف خود سخت غمین است عزیز

هر روز دروغ و ستم و فقر و فریب

دنیای بدون تو همین است عزیز

 

+ تاریخ چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 ساعت 17:4 نویسنده ادیب عشق |

 

بی روی تو در بساط من جز غم نیست

اندوه من از فراق رویت کم نیست

جز با تو در این بهشت دنیا به خدا

حوا که زیاد است؛ دلم آدم نیست

 

از شهر شما چشمِ خماری بردم

شبهای پر از گریه و زاری بردم

از من تو دلی به بی قراری بردی

من گل سری از تو یادگاری بردم

 

رفتی و نماند در دلم صبر و قرار

بردی همه حاصلم جز این ناله ی زار

زرد است همه دفتر من برگ به برگ

سبز است ولی خاطره ات مثل بهار

 

+ تاریخ چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391 ساعت 11:15 نویسنده ادیب عشق |

 

در بازی عاشقانه ها تک هستی

من بادم و تو... که بادبادک هستی

انگار که من بچه ی شیطان هستم

آنقدر که تو مثل عروسک هستی

 

+ تاریخ چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 ساعت 13:17 نویسنده ادیب عشق |

 

روشنم در سایه بگریزم که چه

گلشنم با خار آمیزم که چه

چون سهیلم گوشه گیر از اختران

زهره وار از ماه آویزم که چه

رهگذارم کوچه های بی کسی

در خیابان تو پر ریزم که چه

چشمه باشم بعد از این در جوی خود

پر ملال از ابر پاییزم که چه

قانعم با دانه های اشک هجر

از سر این دام برخیزم که چه

همت عالی بخواه از دل "ادیب"

در پی پندار ناچیزم که چه

 

+ تاریخ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ساعت 10:36 نویسنده ادیب عشق |

 

با همه میناگری ها جام مینایم شکست

با تمام سرخوشی ها قلب شیدایم شکست

تا صلیب عشق رفتی با مسیحا دم زدی

روح قدسی یافتی تو، من چلیپایم شکست

خواستم تا از فراقت ناله و افغان کنم

بغض سنگین سکوتت در گلو نایم شکست

بوسه ای شیرین، نگاهی تلخ، کوچه، نور ماه

و آن حیا و شرم حوایی تقاضایم شکست

با "ادیب عشق" این رسم وفاداری نبود

طاق کسرای دلت بودم ستونهایم شکست

 

+ تاریخ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ساعت 10:19 نویسنده ادیب عشق |

 

به کلبه مجازی "شعر ادیب" خوش آمدید.

لطفاً با "دل" وارد شوید.

  

 

 

+ تاریخ یکشنبه سی ام آبان 1389 ساعت 17:33 نویسنده ادیب عشق |